نیم بهار
شخصی شعر خاطرات داستانک
ذهنم پر بود واسه حرف، واسه نالیدن، واسه گفتن، واسه خنده . این روزا حتی سرم هم درد نمیگیره دیگه، فقط کسل و آروم یه جا می شینم و لم میدم به یه چیزی . دنبال یه جایی میگردم که این زندگی (چه لعنتی - چه عالی) رو چال کنم، بعدشم یه عالمه خاک روش بریزم که بیرون نیاد. حتی خودمم نمی خوام دیگه جاشو بیاد بیارم . اونوقت خودمو بردارم ببرم جایی که بتونم یه دل سیر بخندم . . . نمیدونم قبل از خاک کردن زندگیم، کسی (( همه یِ )) زندگی ِ من رو خریداره یا نه !؟ ولی میدونم همین روزاست که همه یِ زندگیمو به حراج بزارم . . . ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- * اینقدر فکرم مشغوله و پریشون که که همش می خوام با خواب از دستشون راحت شم ، اما تاز گی ها فهمیدم که حتی خواب هم نمیتونه من رو از دست این افکار نجات بده . تنهام و همچنان به شعر پناه می برم. *** " اندیشه می کنم نه به شبها که روز هم باور نمی کنند باور نمی کنی تو که حتی هنوز هم ... " مدتهاست نمی نویسم... *** " ای تو دور از من و - از من بیزار بار دیگر به من ارزانی دار شعر ناب دیدار " سرزده میام اینطوری بهتره! خودت رو می بینم و خودم رو می بینی ! تولدت مبارک نیما ! اولین روز ۲۵ سالگیت رو چطور می گذرونی؟! دلخور نباش که دیروز برات مطلب نذاشتم خواستم یه روزت بشه تا یه مصاحبه ای باهات داشته باشم!!! : خب الان نیما تو قنداقشه و یه روزشه !! بهار هم بالای سرش! بهار : خب آقا نیما به این دنیا خوش اومدی !! با یه سوال کلیشه ای شروع می کنم چه احساسی داری به دنیا اومدی؟!! نیما : ...( توجهی نمی کنه و انگشت شستش رو می مکه) بهار: خب بی خیال این سوال میشم تو که تازه واردی دنیا رو چطور می بینی ؟ نیما :...( سرش رو بر می گردونه و حالت خواب می گیره ) بهار: خوبه اینم دیدگاه جالبیه ! برای آینده ات برنامه ای داری؟ نیما :......... ( حالش گرفته می شه و میزنه زیر گریه ) بهار: ممنون از این همه همکاریت عزیز! بهار دستپاچه میشه و به جای قصه شنل قرمزی کل فیلم « بیل را بکش ۱و ۲» رو برا نیما تعریف می کنه و اونم از ترس خوابش می بره !!! اینا رو نوشتم که بخندی ! می خندی؟! *** امیدوارم خدا بهترین هدیه ها رو بهت بده! من و همه دوستات دعا می کنیم که روزای شاد و موفقیت آمیزی منتظرت باشن! مراقب خودت و ۲۵ سالگی تر و تازه ات باش !!! تولدت مبارک! حتی اگه این بغض باعث شه دیگه هیچوقت نتونم حرف بزنم نمی شکنمش . "فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت !" مدت ها از آن روز می گذره ! می بینی چه زود گذشت - من بودم و تو ! چقدر جالبه ! بخوای بنویسی و هیچی واسه نوشتن نداشته باشی! تو یه واحد 45 متری که سه نفر دانشجو هم زندگی میکنن - حتی یه مداد رنگی هم پیدا نمیکنی که دو خط حرف دلتو بزنی . . .!!! همه چیز از روزی شروع شد که . . . بغض کردم خدایا . . . همیشه می گن این جمله ست که معجزه میکنه ، اما چرا همیشه برای من معکوس بوده . . .!!؟؟ شایدم گفتن یه چیز یا یه جمله مث . . . زندگیمو منقلب کرد . . . کاش از اول نمی دونستی من عاشق تو بودم! حالا هم عذاب موندن و رفتن و سوختن و ساختن و هزار درد . . . ولی همیشه جای تو خالیست !!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


