تبليغاتX
نیم بهار


نیم بهار

شخصی شعر خاطرات داستانک

خیلی کم حرف شدم، تمام حرفام رو انگار که قبلا زده باشم . به گذشته که نگاه میکنم میبینم اون وقتا خیلی ذهنم شلوغ تر بود .

ذهنم پر بود واسه حرف، واسه نالیدن، واسه گفتن، واسه خنده .

این روزا حتی سرم هم درد نمیگیره دیگه، فقط کسل و آروم یه جا می شینم و لم میدم به یه چیزی .

دنبال یه جایی میگردم که این زندگی (چه لعنتی - چه عالی) رو چال کنم، بعدشم یه عالمه خاک روش بریزم که بیرون نیاد. حتی خودمم نمی خوام دیگه جاشو بیاد بیارم .

اونوقت خودمو بردارم ببرم جایی که بتونم یه دل سیر بخندم . . .

نمیدونم قبل از خاک کردن زندگیم، کسی (( همه یِ )) زندگی ِ من رو خریداره یا نه !؟

ولی میدونم  همین روزاست که همه یِ زندگیمو به حراج بزارم . . .

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

* اینقدر فکرم مشغوله و پریشون که که همش می خوام با خواب از دستشون راحت شم ، اما تاز گی ها فهمیدم که حتی خواب هم نمیتونه من رو از دست این افکار نجات بده .

 

نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 9:2 توسط نیما| |

 

تنهام و همچنان به شعر پناه می برم.

 

***

" اندیشه می کنم

                      نه به شبها

                            که روز هم

باور نمی کنند

باور نمی کنی تو

                    که حتی

                            هنوز هم ... "

 

نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت 4:57 توسط بهار| |

 

مدتهاست نمی نویسم...

 ***

" ای تو دور از من و

                     - از من بیزار

بار دیگر به من ارزانی دار

شعر ناب دیدار "

 

نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 5:19 توسط بهار| |

 

سرزده میام اینطوری بهتره! خودت رو می بینم و خودم رو می بینی !

تولدت مبارک نیما !

اولین روز ۲۵ سالگیت رو چطور می گذرونی؟!

دلخور نباش که دیروز برات مطلب نذاشتم خواستم یه روزت بشه تا یه مصاحبه ای باهات داشته باشم!!!

: خب الان نیما تو قنداقشه و یه روزشه !! بهار هم بالای سرش!

 

بهار : خب آقا نیما به این دنیا خوش اومدی !! با یه سوال کلیشه ای شروع می کنم

چه احساسی داری به دنیا اومدی؟!!

نیما : ...( توجهی نمی کنه و انگشت شستش رو می مکه)

بهار: خب بی خیال این سوال میشم تو که تازه واردی دنیا رو چطور می بینی ؟

نیما :...( سرش رو بر می گردونه و حالت خواب می گیره )

بهار: خوبه اینم دیدگاه جالبیه !

برای آینده ات برنامه ای داری؟

نیما :......... ( حالش گرفته می شه و میزنه زیر گریه )

بهار: ممنون از این همه همکاریت عزیز!

بهار دستپاچه میشه و به جای قصه شنل قرمزی کل فیلم « بیل را بکش ۱و ۲» رو برا نیما تعریف می کنه و اونم از ترس خوابش می بره !!!

 

اینا رو نوشتم که بخندی !

می خندی؟!

 ***

امیدوارم خدا بهترین هدیه ها رو بهت بده!

من و همه دوستات دعا می کنیم که روزای شاد و موفقیت آمیزی منتظرت باشن!

مراقب خودت و ۲۵ سالگی تر و تازه ات باش !!!

تولدت مبارک!

 

نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 18:51 توسط بهار| |

 

حتی اگه این بغض باعث شه دیگه هیچوقت نتونم حرف بزنم نمی شکنمش .

 

"فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت !"

 

 

نوشته شده در شنبه 30 خرداد1388ساعت 14:0 توسط بهار| |


مدت ها از آن روز می گذره !

می بینی چه زود گذشت - من بودم و تو !


چقدر جالبه ! بخوای بنویسی و هیچی واسه نوشتن نداشته باشی!

تو یه واحد 45 متری که سه نفر دانشجو هم زندگی میکنن - حتی یه مداد رنگی هم پیدا نمیکنی که دو خط حرف دلتو بزنی . . .!!!


همه چیز از روزی شروع شد که . . .

 بغض کردم خدایا . . .

همیشه می گن این جمله ست که معجزه میکنه ، اما چرا همیشه برای من معکوس بوده . . .!!؟؟

شایدم گفتن یه چیز یا یه جمله مث . . . زندگیمو منقلب کرد . . .


کاش از اول نمی دونستی من عاشق تو بودم!


حالا هم عذاب موندن و رفتن و سوختن و ساختن و هزار درد . . .

ولی همیشه جای تو خالیست !!!


نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 10:41 توسط نیما| |


Design By : Night Skin